به عزم رقص چون سرو قباپوش تو برخیزد
زغیرت خون گل یک نیزه از جوش تو برخیزد
در این شعر، شاعر به وصف زیبایی و جذابیت محبوبهای میپردازد که همچون سروی قباپوش است. او از عواطف و احساسات عمیق خود نسبت به این محبوب میگوید و به تأثیرات وجود او بر طبیعت و احساسات دیگران اشاره میکند. شاعر به گلها، باغبان و حتی به صبح اشاره میکند که همگی تحت تأثیر وجود محبوب قرار دارند. او از خجالت باغبان که بر خاک گلها میمالد، یاد میکند و به شعلههای عشق و زیبایی محبوب اشاره دارد، که به شدت احساسات او را برمیانگیزد. در نهایت، شاعر به عشق خود و نحوه تأثیر آن بر زندگی و جهان اشاره میکند و از پرسشهایی درباره زیبایی محبوب و تأثیر آن بر سایرین سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به عزم رقص چون سرو قباپوش تو برخیزد
زغیرت خون گل یک نیزه از جوش تو برخیزد
زخجلت باغبان بر خاک مالد روی گلها را
غبار خط چو از رخسار گلپوش تو برخیزد
به استقبال یوسف وا کند آغوش پیراهن
عبیری را که از صبح بناگوش تو برخیزد
غبار خط مناسب نیست آن رخسار نازک را
مگر گرد یتیمی از در گوش تو برخیزد
گره گردد زبان غنچه گویا در آن محفل
که مهر خامشی از چشمه نوش تو برخیزد
تو آن سرو قباپوشی ریاض آفرینش را
که صبح از جا به انداز برو دوش تو برخیزد
زتمکین نکویی نامه سربسته را ماند
خط سبزی که از لبهای خاموش تو برخیزد
تو گل در خوابگاه افشانی و من خون خود ریزم
که از بهر چه این بی شرم از آغوش تو برخیزد
کدامین شعله رخسارست در خاطر ترا صائب؟
که سقف آسمان وقت است از جوش تو برخیزد