مرا آن روز از آیینه دل زنگ برخیزد
که از پیش نظر گردون مینارنگ برخیزد
در این شعر، شاعر به تأملات فلسفی و عاطفی خود میپردازد و به موضوعاتی چون عشق، امید، گناه و زیبایی اشاره میکند. او از روزی سخن میگوید که آینه دلش پاک شود و زیباییهای واقعی را ببیند. با اشاره به امیدی که با وجود گناهان دارد، بیان میکند که باید از درد و رنجها و ناملایمات سازنده عبور کند. شاعر همچنین به قدرت عشق و تأثیر آن بر انسانها، و به تأمل در طبیعت و زیباییهای بهار اشاره کرده و میگوید که عشق میتواند هر فردی را تحت تأثیر قرار دهد. او تأکید میکند که برای بیان حقیقت و زیبایی، باید با دل و جان وارد عمل شد. در نهایت، اشاره به دشواری در بیان و ارتباط عواطف نیز وجود دارد که نشاندهنده عمق احساسات و چالشهای زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا آن روز از آیینه دل زنگ برخیزد
که از پیش نظر گردون مینارنگ برخیزد
چراغ بیکسان از عالم بالا شود روشن
نظر بر ابر دارد لاله ای کز سنگ برخیزد
امید رحم با چندین گنه دارم زبیباکی
که از تیغش زخون بیگناهان زنگ برخیزد
به مژگان بیستون را آنچنان از پیش بردارم
که صد فریاد از فرهاد زرین چنگ برخیزد
رباینده است چندان خاک دامنگیر درویشی
که ابراهیم ادهم از سر اورنگ برخیزد
محرک بر سر گفتار می آرد سخنور را
که ممکن نیست بی ناخن صدا از چنگ برخیزد
به رنگ خود برآرد عشق با هر کس که آمیزد
ز آتش دود عود و خار و خس یکرنگ برخیزد
بهار و باغ من نظاره مشکین خطان باشد
به زنگار از دل آیینه من زنگ برخیزد
در آن محفل که آن آیینه رو شکرفشان گردد
سبک چون طوطی رم کرده از دل زنگ برخیزد
به آسانی نمی آید به کف زلف سخن صائب
چو از جان سیر گردی نغمه سیر آهنگ برخیزد