مسیحا از سر بالین من رنجور برخیزد
چراغ آفتاب از بزم من بی نور برخیزد
این شعر به بیان درد و رنج گوینده پرداخته است. گوینده به وضعیت خود و بیپناهیاش اشاره میکند که حتی در غم و اندوهش نیز هیچ امیدی به بهبودی ندارد. از یک طرف، او خواهان حضور مسیحا (شخصیتی که نماد شفای روح و جسم است) است تا از او رنجور برخیزد، و از طرف دیگر، از بینظمی و بیاعتنایی دیگران به او و دردش شکایت میکند. او به تصوری غمانگیز از زندگیاش اشاره میکند، جایی که غم و اندوه نمیتوانند از دلش رخت بربندند و حتیهوای یاد محبوبش که از دلش رخت بسته نیز او را میآزارند. شعر به نوعی نشاندهندهی یأس، اندوه و تنهایی گوینده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مسیحا از سر بالین من رنجور برخیزد
چراغ آفتاب از بزم من بی نور برخیزد
چنین کز بار درد افتاده ام از پا، عجب دارم
که شیون هم زبالین من رنجور برخیزد
ندارد شرم از روی کسی آیینه محشر
زحق هر کس که اینجا چشم پوشد کور برخیزد
غبار غم به آه از سینه من کم نمی گردد
چه گرد از چهره صحرا به بال مور برخیزد؟
خیالش بیخبر رفت از دلم بیرون، ندانستم
که مهمان چون بود ناخوانده، بی دستور برخیزد
به جای سبزه از خاک شهیدان صف مژگان
زبان مار روید، نشتر زنبور برخیزد
ندارد یاد چون من شوربختی آسمان صائب
اگر شبنم به کشت من نشیند شور برخیزد