غبار تیره بختی از دهان شکوه می خیزد
به قدر شق سیاهی از زبان خامه می ریزد
شاعر در این شعر به مظلومیت و سختیهای زندگی اشاره میکند. او غم و اندوهی را توصیف میکند که از دل او برمیخیزد و به نقاط تاریک زندگیاش میافزاید. عشق و شجاعت پروانهوار او در مواجهه با آتش زندگی بر او تاثیر میگذارد. او در جستجوی امید و کمک از یک رهبری است که بتواند او را از درد و رنج رهایی بخشد. شاعر به زهد و ندامت اشاره میکند و از اشک و شرم ناشی از اشتباهاتش سخن میگوید. در نهایت، او به صبح و امید به آینده اشاره دارد و میخواهد با از بین بردن تاریکی شب، تخمهای امید را در دل زمین بکارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غبار تیره بختی از دهان شکوه می خیزد
به قدر شق سیاهی از زبان خامه می ریزد
بر آن عاشق سرشک شمع آب زندگی گردد
که چون پروانه بیباک از آتش نپرهیزد
همان سرگشته چون موج سرایم در بیابانها
به جای سبزه خضر از رهگذر من اگر خیزد
امید دستگیری دارم از رهبر در آن وادی
که خار از سرکشی در دامن رهرو نیاویزد
غرور زهد آن روز از سر زاهد رود بیرون
که از اشک ندامت آب بر دست سبو ریزد
زشرم آن تبسمهای شرم آلود جا دارد
که شکر خند گل در آستین غنچه بگریزد
ز آه آتشین در پرده دل می زنم آتش
چو بینم شمع در بال و پر پروانه آمیزد
نظر بر صبح دارد گریه شبخیز من صائب
که انجم تخم خود را در زمین پاک می ریزد