دماغ خشک ما را باده رنگین نمی سازد
شراب آتشین با کاسه چوبین نمی سازد
این شعر به بیان حسرت و ناامیدی از نداشتن زیبایی و شادی حقیقی پرداخته است. شاعر میگوید که چیزهای ظاهری و بیارزش نمیتوانند احساسات عمیق و واقعی را در انسان ایجاد کنند. مثالهایی از شراب و رنگهای ظاهری آورده شده که نمیتوانند روح انسان را تغذیه کنند. او همچنین به ارزش زمان و اهمیت هشیاری در زندگی اشاره میکند و میگوید که لذتهای گذرا و هوسهای بیاساس نمیتوانند شادی واقعی را به ارمغان آورند. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که سفر و تجربیات جدید نیز اگر به عمق نروند و معنایی نداشته باشند، نمیتوانند انسان را به جایی برسانند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دماغ خشک ما را باده رنگین نمی سازد
شراب آتشین با کاسه چوبین نمی سازد
نگیرد رنگ از فانوس رنگین شعله سرکش
می گلگون رخ زرد مرا رنگین نمی سازد
هنرمندی اگر این قدر دارد، جز به خون خود
دهان تیشه فرهاد را شیرین نمی سازد
نسازد قدردان وقت را شور جنون غافل
که خواب بلبلان را فصل گل سنگین نمی سازد
به شکر، خسرو دوشاب دل، پیوست از شیرین
سر پوچ هوسناکان به یک بالین نمی سازد
زبس سود از سفر برخاست در ایام ما صائب
حنا را رفتن هندوستان رنگین نمی سازد