غم من عالم بیدرد را غمخواره می سازد
مسیحا را علاج درد من بیچاره می سازد
این شعر به بیان درد و رنجی عمیق از عشق میپردازد. شاعر میگوید که غم او عالم بیدرمان را متاثر میکند و تنها مداوای او عشق است. او به سادگی محبت و وفاداری عاشق به معشوق اشاره میکند و میگوید که این رابطه باعث شکلگیری درد و غم میشود. شاعر همچنین به تنهایی و ویرانی خود در نبود معشوق اشاره میکند و ابراز میکند که نامههای دیگران به او فقط دردش را بیشتر میکند. تصویرهای دیگری از عشق و جدایی را هم ترسیم میکند، از جمله حسادتهای بیاساس و حس غمّانگیز از دوری. در نهایت، او به امید و تسلای یتیمان اشاره میکند و میگوید که عشق و مهر میتواند زندگی را دوباره زنده کند. در کل، این شعر احساسی عمیق و تصویرگر غم و شادیهای عشق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غم من عالم بیدرد را غمخواره می سازد
مسیحا را علاج درد من بیچاره می سازد
همین بس شاهد یکرنگی معشوق با عاشق
که بلبل عاشق است و گل گریبان پاره می سازد
چرا بر کوه پشت خویش چون فرهاد نگذارد؟
سبکدستی که صد شیرین زسنگ خاره می سازد
زهر کس نامه ای آید، زند چون شاخ گل بر سر
همین آن سنگدل مکتوب ما را پاره می سازد
غزال وحشی من رو به صحرای دگر دارد
مرا هویی ازین وحشت سرا آواره می سازد
تکلف بر طرف، ختم است بر آیینه خودداری
که از خوبان سیمین بر به یک نظاره می سازد
دو عالم گر شود پروانه، شمع از پای ننشیند
به یک عاشق کجا آن آتشین رخساره می سازد؟
نسوزد دل اگر صائب سرشک ناامیدی را
که از بهر یتیمان مهره گهواره می سازد؟