جنونی کو که آتش در دل پرشورم اندازد؟
زعقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازد
شاعر در این اشعار به وصف احساسات عمیق و تضادهایی میپردازد که در درونش وجود دارد. او از جنونی سخن میگوید که آتش در دلش میافروزد و او را از عقل و مصلحت دور میکند. حس نگرانی از اینکه نعمتی که به دستش میآید، در واقع باعث درد و زحمتش شود، او را آزار میدهد. شاعر خود را مانند دانهای بیطالع در دشت زندگی میبیند که به راحتی تحت تأثیر دیگران قرار میگیرد. او از طعم تلخ زندگی و بیمعناییاش رنج میبرد و نمیداند چگونه با انتظارات دیگران کنار بیاید. در نهایت، به یک تصویر از غوطهوری در خوشیها میپردازد، اما همواره نگران عواقب ناخواسته و سختیهایی است که ممکن است گریبانش را بگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جنونی کو که آتش در دل پرشورم اندازد؟
زعقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازد
شدم غافل زشکر سوده الماس، می ترسم
که کافر نعمتی در مرهم کافورم اندازد
منم آن دانه بی طالع این صحرای خرم را
که مورم پیش مرغ و مرغ پیش مورم اندازد
زمستی می شمارم بی نمک شور قیامت را
نیم صهبا که یک مشت نمک از شورم اندازد
قبول خاطر مشکل پسندان چون توانم شد؟
که آتش چون سپند از دامن خود دورم اندازد
نیم سنگ فلاخن، لیک دارم بخت ناسازی
که بر گرد سر هر کس که گردم دورم اندازد
به دریای حلاوت غوطه برمی آورم صائب
اگر عریان قضا در خانه زنبورم اندازد