به خواب آن چشم دل از عاشق ناشاد می گیرد
به چشم بسته صید خویش این صیاد می گیرد
این شعر به توصیف احساسات عمیق عاشقانه و درد دل شاعر میپردازد. شاعر به نوعی از ناامیدی و رنج ناشی از عشق سخن میگوید و به تصویر کشیدن صحنههای مختلفی از تلاش برای نزدیک شدن به معشوق و احساس ناتوانی در مقابل او اشاره میکند. او به زیباییهای طبیعت و قدرت عشق اشاره کرده و از تمایز میان واقعیات و خیالات صحبت میکند. شعر نشاندهنده تضادهایی است که در زندگی وجود دارد و اینکه چگونه انسانها میتوانند با غفلت از حقایق زندگی غافل شوند. در نهایت، شاعر بر اهمیت جوانمردی و هنر در مواجهه با تلخیهای زندگی تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به خواب آن چشم دل از عاشق ناشاد می گیرد
به چشم بسته صید خویش این صیاد می گیرد
کنم با کوه چون نسبت ترا در پله تمکین؟
که تمکین تو ره بر ناله و فریاد می گیرد
نگیرد در تو افسون من بی دست و پا، ورنه
نگاه عجز من تیغ از کف جلاد می گیرد
مکن استادگی در قتلم ای سرو سبک جولان
که خون شمع ناحق کشته را از باد می گیرد؟
زند سرپنجه با خورشید در هنگامه دعوی
بر رویی که نقش از سیلی استاد می گیرد
به روی سخت نتوان باز کرد از سر کدورت را
که بیش از شیشه زنگ آیینه فولاد می گیرد
مگر از پرده غفلت حجابی در میان آید
وگرنه زود دل از عالم ایجاد می گیرد
تو در این خاکدان از لنگر غفلت زمین گیری
وگرنه سیل را دل زین خراب آباد می گیرد
هنرور شو که کوه بیستون با آن سرافرازی
بلندآوازگی از تیشه فرهاد می گیرد
نظر چون عنکبوت از گوشه گیری بر مگس دارد
اگر کنجی زمردم زاهد شیاد می گیرد
به توفیق خدا دست ولایت چون علم گردد
سلیمان زمان سال دگر بغداد می گیرد
ز تلخیهای عالم نشأه می می برد صائب
جوانمردی که از پیر مغان ارشاد می گیرد