مکن بر نفس رحمت با تو چون راه جفا گیرد
سزای کشتن است آن سگ که پای آشنا گیرد
در این متن شاعر به مضامین مختلفی از جمله رنجها و مشکلات زندگی، روابط انسانی و نیاز به خودشناسی اشاره میکند. او میگوید که باید از نفس سرکش و خواستههای نفسانی دوری کرد و نسبت به محبت و دوستیهای ناپایدار احتیاط کرد. همچنین، به این نکته اشاره میکند که افرادی که به دیگران نیاز دارند، باید به عواقب کارهای خود توجه کنند و به دنبال به دست آوردن استقلال و خودکفایی باشند. در نهایت، شاعر با به کار بردن تصاویری از طبیعت و نمادهایی چون گل و خار، به زیبایی و تنهایی در دنیای خود اشاره میکند و بیان میکند که او به دنبال شناخت واقعی خود است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مکن بر نفس رحمت با تو چون راه جفا گیرد
سزای کشتن است آن سگ که پای آشنا گیرد
مترس از نفس سرکش، پنجه تسخیر بیرون کن
که چون گیری گلوی اژدها شکل عصا گیرد
کسی کز خلق خواهد حاجت خود، مردنش اولی
غریق بحر به، آن کس که دستش ناخدا گیرد
نگردد با گرفتن بی نیازی جمع در یک جا
سزای آتش است آن تن که نقش بوریا گیرد
شود گرد خجالت، بر جبین خضر بنشیند
غباری از سر خاک سکندر چون هوا گیرد
کمانی کرده زه بیطاقتی در پیکر خشکم
که چون تیر هوایی استخوان من هوا گیرد
نهال میوه دارم، حق گزاری بار می آرم
بلند اقبال آن دستی که بازوی مرا گیرد
چراغ دولت پروانه روزی می شود روشن
که از خاکسترش آیینه رخساری جلا گیرد
نه در خار از جفا رنگی، نه در گل از وفا بویی
خوشا چشمی کز این گلزار چون شبنم هوا گیرد
حریف گوشه ابروی منت نیستم صائب
من و آیینه طبعی که بی صیقل جلا گیرد