فروغ دل مرا از نور مهر و مه غنی دارد
نخواهد شمع دیگر هر که را دل روشنی دارد
این شعر با بیان احساسات عمیق عاشقانه و اندوهی که از دوری معشوق ناشی میشود، به توصیف حال و شرایط درونی شاعر میپردازد. شاعر به نور مهر و مه اشاره کرده و بیان میکند که دلش از این نور غنی است و کسی که دل روشن دارد، نیازی به شمع ندارد. همچنین، او از درد و زخمهای درونی خود میگوید و هشدار میدهد که عشق، حتی اگر زیبا باشد، میتواند خطرناک و آسیبزا باشد. شاعر به غفلت از ضعف و افتادگان در جامعه نیز اشاره میکند و به اهمیت توجه به اطراف و وضعیت دیگران تأکید میورزد. در نهایت، احساس ناامیدی و رازهای مگو در دل و در دنیای پیرامونش را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فروغ دل مرا از نور مهر و مه غنی دارد
نخواهد شمع دیگر هر که را دل روشنی دارد
مکن دور از حریم خود دل سرگشته ما را
که این پروانه همچون شمع چندین کشتنی دارد
مرا دارد زبان چرب سیر از نعمت الوان
نخواهد نانخورش هر کس که نان روغنی دارد
مگیر از جا سبک پیمانه خونابه نوشان را
که هر موجی ازو زورکمان صد منی دارد
تن آسانی مجو ای ساده دل از مسند دولت
که در هر بخیه زخم سوزنی این سوزنی دارد
حذر کن از می پرزور عشق ای عقل کوته بین
که هر برگی زتاکش پنجه شیرافکنی دارد
مشو در روزگار دولت از افتادگان غافل
به پیش پا نظر کن تا چراغت روشنی دارد
زبیم خوی او آه از دلم بیرون نمی آید
سیاه این خانه دربسته را بی روزنی دارد
زقحط پرده پوشان ماند پنهان رازمن در دل
که یوسف را نهان در چاه بی پیراهنی دارد
زبان مار جای خار دارد زیر پیراهن
نهان در زیر لب هر کس که راز گفتنی دارد
نلرزد بر خود آن آزاده از فصل خزان صائب
که چون سرو از جهان یک جامه پوشیدنی دارد