تمنای فروغ آن ماه سیما برنمی دارد
کرم بی خواست چون افتد تقاضا بر نمی دارد
این شعر درباره عشق و جاذبههای آن است. شاعر به تمنا و آرزوی معشوق اشاره میکند و بیان میکند که آرزوهایی که به دل مینشیند، بدون خواست او تحقق نمییابند. همچنین به تلاشها و ناامیدیهای عاشق نسبت به معشوق میپردازد و میگوید که در عشق، چون فرهاد به دنبال شیرین، باید بر سختیها فائق آید. شاعر در عین حال حسرت و حسد به کسانی دارد که در این مسیر به راحتی نمیتوانند پیش روند. در نهایت، شاعر به تأثیر ناخوشایند عشق و جنون ناشی از آن اشاره دارد و تأکید میکند که این حال و اوضاع همچنان بر دل او سایه افکنده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تمنای فروغ آن ماه سیما برنمی دارد
کرم بی خواست چون افتد تقاضا بر نمی دارد
چوکار افتاد شیرین بی سخن انجام می یابد
که فرهاد اهتمام کارفرما برنمی دارد
درین وادی مرا بر رهنوردی رشک می آید
که تا خاری نیارد در نظر پا بر نمی دارد
کسی کان قامت بی سایه را دیده است در جولان
زسرو بوستان ناز دو بالا بر نمی دارد
به دشمن هر که یکرنگ است دل را تیره می سازد
مثال طوطیان آیینه ما برنمی دارد
مگر در پرده دل با خیال او نظر بازم
وگرنه آن رخ نازک تماشا برنمی دارد
گوارا می شود از جبهه واکرده سختیها
که بار کوه جز دامان صحرا برنمی دارد
زسنگ کودکان شد مومیایی استخوان ما
همان صائب جنون دست از سر ما برنمی دارد