ز آه عاشقان اندیشهای اختر نمیدارد
ز دود تلخ پروا دیده مجمر نمیدارد
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و دردناک خود میپردازد. او به تلخی و صبر اشاره میکند و میگوید که عشق و رنجهای آن به انسان ارزش و گوهر میدهد، هرچند که باید تحمل کرد. همچنین، او بر این نکته تأکید دارد که زیبایی و ارزش واقعی در عشق و وصال به دست میآید و در غم و اندوه نیز حکمت و خردی نهفته است. شاعر به ناکامیها و غفلتهای ناشی از عاشقی اشاره میکند و در نهایت بر اهمیت صلح و آرامش در زندگی تأکید میکند، چرا که اینها به انسان عمق و معنا میبخشند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز آه عاشقان اندیشهای اختر نمیدارد
ز دود تلخ پروا دیده مجمر نمیدارد
به تلخی صبر کن تا معدن گوهر توانی شد
که آب بحر چون شیرین شود گوهر نمیدارد
ز آسیب شکستن نیست شاخ پرثمر ایمن
غم فربه شدن صید مرا لاغر نمیدارد
چه سازم بر جگر دندان نومیدی نیفشارم؟
جراحتهای پنهان بخیه دیگر نمیدارد
درین گلزار زیبنده است تاج زر به بینایی
که چشم از پشت پای خود چو نرگس برنمیدارد
ندارد حاصلی جز ناله پیوند تهیچشمان
نیی کز چاه میآید برون شکر نمیدارد
خرد دارد غم دنیا، غرور عشق را نازم
که گر افتد ز دستش هردو عالم، برنمیدارد
غنیمت دان درین عالم وصال سبزخطان را
که باغ خُلد این ریحان جانپرور نمیدارد
ز بخت تیرهٔ ما شد غبارآلود خط لعلش
وگرنه آتش یاقوت خاکستر نمیدارد
به لوح ساده از روشنضمیران صلح کن صائب
که چون آیینه گردد صیقلی جوهر نمیدارد