دل بی طالع ما دلربای غافلی دارد
وگرنه بلبل از هر غنچه ای روی دلی دارد
در این شعر، شاعر به احساس دلbroken خود و دلربایی که غافل است، اشاره میکند. او بیان میکند که اگر چه خودش در مقام خاکساری است، اما هر کس که شایستگی بیشتری دارد به بهروزی دست مییابد. شعن شاعرانه او به موضوعاتی چون عواطف دل، زیبایی و رنج میپردازد، و بیان میکند که بلبل خاموش نیز در دل خود درد و غم دارد. او همچنین به بیتوجهی به مشکلات روزمره و لزوم جود و کرامت اشاره میکند، و در نهایت از پیری و ناتوانی در مقابل جوانی و توانایی حرف میزند. در کل، شعر دارای تنوع احساسات و چراییهای زندگی است و بر اهمیت خرد و تواناییهای درونی تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل بی طالع ما دلربای غافلی دارد
وگرنه بلبل از هر غنچه ای روی دلی دارد
منم کز خاکساریها ندارم بهره ای، ورنه
به حاصل می رسد هر کس زمین قابلی دارد
مروت نیست گوش نازک گل را خراشیدن
وگرنه بلبل خاموش ما درددلی دارد
نمی آید زشوق سنگ طفلان بر زمین پایم
نماند بر زمین هر کس جنون کاملی دارد
مرا سرگشتگی نگذاشت بر زانو گذارم سر
خوشا منصور کز دارفنا سرمنزلی دارد
زشرم تنگدستی از گریبان بر نیارد سر
وگرنه قطره ما همت دریادلی دارد
زبرگ عیش خالی نیست سرو از بی بری هرگز
بود بی حاصلی گر زندگانی حاصلی دارد
به چشم کم مبین تا می توانی هیچ خردی را
که از هر ذره آن خورشید تابان محملی دارد
کریمان را بلندآوازه سازد جود محتاجان
خوشا دریا که چون ابر بهاران سایلی دارد
نیندیشد زدیوان قیامت هر که مجنون شد
حسابش پاک باشد هر که فرد باطلی دارد
شراب کهنه دارد نوجوان دایم مرا صائب
نگردد پیر هرگز هر که پیر جاهلی دارد