دل بی دست و پا چون آه سوزان را نگه دارد؟
چسان مشت خسی این برق جولان را نگه دارد؟
این شعر به بیان احساسات عمیق و ناپایداریهای انسانی میپردازد. شاعر از دل بیدست و پا و آه سوزان خود میگوید و به چالشها و دردهای زندگی اشاره میکند. او نگران قضاوتها و دشواریهاست و از چمنپیرا (بلبل) میخواهد که از آسیبهای خزان محافظت کند. در همه جا، شاعر احساس مسؤولیت برای حفظ زیباییها و معصومیتها را دارد. او به اهمیت ایمان و دقت در نگهداری از ارزشها تأکید میکند و از خداوند میخواهد که از گزند و آسیبها حراست کند. در نهایت، شعر از ضعفها و نیازهای انسانی نیز سخن میگوید و اشاره میکند که در دنیای پرآشوب، باید از زیباییها و معصومیتها محافظت کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل بی دست و پا چون آه سوزان را نگه دارد؟
چسان مشت خسی این برق جولان را نگه دارد؟
درین موسم که صد فریاد دارد هر سر خاری
چرا کس در قفس مرغ خوش الحان را نگه دارد؟
چمن پیرا خزان را مانع از یغما نمی گردد
مگر بلبل به زیر پر گلستان را نگه دارد
کند در هر قدم زیر و زبر گر هر دو عالم را
زجولان کیست آن سرو خرامان را نگه دارد؟
گرفتم در گره بستم ز زلفش خرده جان را
زچشم کافر او کیست ایمان را نگه دارد؟
به خون عالمی رنگین نشد از تیزدستیها
خدا از چشم زخم آن تیغ مژگان را نگه دارد
کسی را می رسد لاف زبردستی درین میدان
که در وقت خرامش دامن جان را نگه دارد
نمی گردد زتیغ این لشکر خونخوار رو گردان
زخط یارب خدا رخسار جانان را نگه دارد
نمی افتد زگرگان رخنه در پیراهن عصمت
خدا از کامجویان ماه کنعان را نگه دارد
لب جان بخش خوبان را خط شبرنگ می باید
زچشم شور، ظلمت آب حیوان را نگه دارد
به جای توشه می باید که دامن بر کمر بندد
ز زخم خار خواهد هر که دامان را نگه دارد
به مهر موم نتوان چشم بندی کرد مجمر را
به خاموشی چسان دل آه سوزان را نگه دارد؟
به میدان سخن حاجت نباشد سینه صافان را
برای طوطیان آیینه میدان را نگه دارد
جواهر سرمه بینش بود گردی کز او خیزد
خدا از چشم بد صائب صفاهان را نگه دارد