مرا فکر غریب آواره دایم از وطن دارد
که از نازک خیالان اینقدر درد سخن دارد؟
شاعر در این شعر احساس تنهایی و جدایی از وطن را بیان میکند. او از درد و رنجی که از نازکخیالی دیگران به او میرسد، سخن میگوید. انتظار و امید به نور و روشنایی در سفر کردن دارد و به این نکته اشاره میکند که ممکن است دیگران به دیوار وطن خود پشت کنند. شاعر به پشیمانی خضر و ارزش آب و زندگی اشاره میکند و از غنچههای لب که در میان گلزار میخندند میپرسد، چراکه گلها به خاطر شرمندگی به دیوار چمن رو میکنند. او همچنین به درباره لایههای پنهان حقیقت و زیباییها در زندگی تأکید میکند و در نهایت بر حقایق و تازههایی که در زندگی وجود دارد، تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا فکر غریب آواره دایم از وطن دارد
که از نازک خیالان اینقدر درد سخن دارد؟
اگر نه روی گرم کارفرما در نظر باشد
که در شبها چراغی پیش دست کوهکن دارد؟
سفر کن تا چو یوسف شمع امیدت شود روشن
که گردد کور هر کس رو به دیوار وطن دارد
کف خاکستری شد خضر از داغ پشیمانی
چه آب خوشگوار است این که آن چاه ذقن دارد
کدامین غنچه لب در صحن این گلزار می خندد؟
که از شرمندگی گل رو به دیوار چمن دارد
تو ظاهر بین کف از بحر و صدف می بینی از گوهر
وگرنه هر حبابی یوسفی در پیرهن دارد
سخن رنگ حقیقت بر گرفت از پرتو صائب
سهیل تازه رو کی اینقدر حق بر یمن دارد؟