مرا از لاف نه عجز سخن کوته زبان دارد
زجوهر تیغ من بند خموشی بر زبان دارد
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای وجدانی شاعر میپردازد. شاعر از کمگویی و کمزبان بودن خود صحبت میکند و به نبود آگاهی از زندگی و مکانهای دور اشاره میکند. او احساس تنهایی و بیپناهی دارد و به تجارب تلخ و شکنجههای روحی خود اشاره میکند. در این میان، تصویر پرندهای که بهدنبال دانه میگردد و در دامها گرفتار است، نمادی از ناتوانی و عجز است. همچنین، اشاره به بلبل در میان نغمهپردازان نشاندهندهی حس ناامیدی و بیتوجهی به دردهایش است. در نهایت، شاعر از خطراتی که به خاطر خوشروییاش تهدیدش میکند حرف میزند که نشاندهندهی آسیبپذیری او در جامعه است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا از لاف نه عجز سخن کوته زبان دارد
زجوهر تیغ من بند خموشی بر زبان دارد
نه از منزل خبر دارم، نه از فرسنگ آگاهی
سرزنجیر مجنون مرا ریگ روان دارد
شکستم قدر خود از جستن درمان، ندانستم
که اینجا مومیایی نیز درد استخوان دارد
در آن صحرا که مرغ من زغفلت دانه می چیند
زمین از تار و پود دام در بر پرنیان دارد
چه بیدردست بلبل در میان نغمه پردازان
که با شغل گرفتاری دماغ گلستان دارد
پناهی نیست در روی زمین خوشتر زبی برگی
کجا خار سر دیوار پروای خزان دارد؟
کدامین گرمرو یارب ازین صحرا مسافر شد؟
که هر ریگی درین وادی عقیقی در دهان دارد
به دست خود سلیمان مور را از خاک می گیرد
که می گوید سبکروحی بزرگی را زیان دارد؟
به جرم این که چون گل خنده رو افتاده ام صائب
به قصد جان من هر خار تیری در کمان دارد