مجو آسایش از دل تا مرادی در نظر دارد
که نخل ایمن نباشد از تزلزل تا ثمر دارد
در این شعر، شاعر به تحولی فلسفی و عمیق در مورد زندگی، عشق و دشواریهای آنها میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که راحتی و آسایش دائمی در زندگی ممکن نیست و به همین خاطر افرادی که واقعیتهای زندگی را درک کنند، میتوانند در برابر چالشها مقاومتر باشند. شاعر با یادآوری داستانهای تاریخی مانند ابراهیم ادهم و یعقوب، بر اهمیت عشق و وابستگیهای عاطفی تأکید میکند و بیان میکند که فراق و غم جدایی از عزیزان باعث سختی در زندگی میشود. او همچنین به این نکته تأکید میکند که فکر به عاقبت کار و اتفاقات دنیا همیشه ذهن انسان را مشغول میکند و این درک درست از زندگی و عشق باعث میشود انسان به حقیقتها نزدیکتر شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مجو آسایش از دل تا مرادی در نظر دارد
که نخل ایمن نباشد از تزلزل تا ثمر دارد
ز ابراهیم ادهم پرس قدر ملک درویشی
که طوفان دیده از آسایش ساحل خبر دارد
نگردد سد راه عاشقان دنیا و اسبابش
که پیش صف رساند خویش را هر کس جگر دارد
ندارد دیده کوتاه بینان ناخن کاوش
وگرنه در گره هر قطره دریای گهر دارد
مهیای فنا را از علایق نیست پروایی
نیندیشد زخار آن کس که دامن بر کمر دارد
ندیدم روز خوش تا رفت دامان دل از دستم
که در غربت بود هر کس عزیزی در سفر دارد
نگیرد هشت جنت جای جانان را، که خون گرید
اگر یعقوب غیر از ماه کنعان ده پسر دارد
زفکر عاقبت یک دم دلش فارغ نمی گردد
کجا در خاطر صائب غم دنیا گذر دارد؟