سخن از لب فزون زان چشم چون بادام می بارد
حیا بیش از عرق زان چهره گلفام می بارد
این متن شعری است که به زیبایی و تاثیرات عشق، گریه، و احساسات انسانی پرداخته است. شاعر از زیباییهای چهره معشوق و تأثیر آن بر دل عاشق سخن میگوید، به طوری که سخنان او همچون بارانی لطیف بر دل و جان مینشیند. او اشاره میکند که گریه بر سر خاکه معشوق بیفایده است و در دلهای تاریک، امید روشنی وجود دارد. شاعر همچنین به بیدار شدن جان از عشق و دلستایی از صفات معشوق، و ناپایداری خوشیهای لحظهای اشاره میکند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که نباید به سن و سال اهمیت داد، زیرا زیبایی و عشق همیشه تازه و جوان باقی میمانند. شعری سرشار از احساس، تفکر و تأمل در مورد عشق و زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سخن از لب فزون زان چشم چون بادام می بارد
حیا بیش از عرق زان چهره گلفام می بارد
به عاشق می کند خط مهربان آن حسن سرکش را
نبارد صبح اگر این ابر رحمت، شام می بارد
پس از کشتن چه حاصل گریه کردن بر سر خاکم؟
که بی حاصل بود ابری که بی هنگام می بارد
ندارد در تو فریاد گرفتاران اثر، ورنه
زعاجزنالی من خون زچشم دام می بارد
دل تاریک من از چشم بستن می شود روشن
اگر در خانه در بسته نور از جام می بارد
بخیل از حرف سایل گوش می گیرد، نمی داند
که از خاموشی اهل طمع ابرام می بارد
تو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رم
وگرنه از سحاب تلخکامی کام می بارد
مخند ای نوجوان زنهار بر موی سفید ما
که این برف پریشان سیر بر هر بام می بارد
دل روشن طمع از نامجویی داشتم، غافل
که ظلمت بر عقیق از رهگذار نام می بارد
نگردد مست چون از دیدنش نظارگی صائب؟
که می جای عرق زان چهره گلفام می بارد