نه تنها از نشاط می لب جانانه می خندد
که سر تا پای او چون شاخ گل مستانه می خندد
این شعر به بررسی مفهوم خنده و شادی در زندگی میپردازد. شاعر نشان میدهد که خنده و شادی فقط مختص به خوشحالیهای ظاهری نیست و حتی در شرایط درد و رنج نیز ممکن است انسانها بخندند. کسانی که دیوانه عشق هستند یا از دنیا دلسرد شدهاند، به ملامت دیگران توجه نمیکنند و همچنان لبخند میزنند. در این عالم، گاهی حتی در میان غم و اندوه، انسانها شادی و نشاط را تجربه میکنند. شاعر با استفاده از تصویرهای زیبا، دوگانگی بین شادی و غم را بهخوبی به تصویر میکشد و به این نکته اشاره میکند که زندگی پر از زوایای متفاوت است که شادی و غم در کنار هم وجود دارند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه تنها از نشاط می لب جانانه می خندد
که سر تا پای او چون شاخ گل مستانه می خندد
چه پروا دارد از سنگ ملامت هر که مجنون شد؟
که کبک مست در کهسارها مستانه می خندد
زخجلت می کند صد پیرهن تر گریه تلخش
درین گلزار چو گل هر که بیدردانه می خندد
نمی گردد دل آگاه شاد از عشرت دنیا
درین ماتم سرا یا طفل یا دیوانه می خندد
شد از اشک پشیمانی شفق گون صبح را دامن
سزای آن که از غفلت درین غمخانه می خندد
حباب آسا به باد بی نیازی می دهد سر را
درین دریا سبک عقلی که بیباکانه می خندد
زغربت می گشاید عقده دل تنگدستان را
چو دور از طره شمشاد گردد شانه می خندد
نشاط خواجه غافل بود از جمع سیم و زر
که از بالای گنج این جغد در ویرانه می خندد
اگر خارست، اگر گل، مایه خوشحالیی دارد
کلید و قفل این منزل به یک دندانه می خندد
نه از شادی است، بر وضع جهانش خنده می آید
درین عبرت سرا صائب اگر فرزانه می خندد