بجز چشمش که چشم از دیدن من از حیا بندد
کدامین آشنا دیدی که در بر آشنا بندد؟
در این اشعار، شاعر به موضوعاتی چون عشق، زیبایی، فقر و دشواریهای زندگی اشاره میکند. او به زیبایی چهره محبوبش و ارتباط عمیق با او میپردازد و بیان میکند که عشق واقعی نمیتواند در دسترس همه باشد. شاعر از لباس فقر و اثرات آن بر زندگی و شخصیت افراد صحبت میکند و به انتقاد از طمع و عیبهای انسانی میپردازد. همچنین اشاره دارد که زندگی او بیشتر به ناله و افسوس میگذرد و از تقابل عشق و غم رنج میبرد. در نهایت، او به طور خاص به تاثیر زیبایی و جذابیت معشوق بر دل خود اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بجز چشمش که چشم از دیدن من از حیا بندد
کدامین آشنا دیدی که در بر آشنا بندد؟
نبندد دسته گل در گلستانها کمر دیگر
میان خویش را چون تنگ آن گلگون قبا بندد
به بیداری نمی آید زشوخی بر زمین پایش
مگر مشاطه در خواب آن پریرورا حنا بندد
به روی تازه چون گل تازه رو داریم گلشن را
نمی بندد کمر هر کس کمر در خون ما بندد
لباس فقر بر خاکی نهادان زود می چسبد
که آسان بر زمین نرم نقش بوریا بندد
زخواری و مذلت نیست پرواکامجویان را
که چندین عیب بر خود از طمعکاری گدا بندد
دهان خود زحرف نیک و بد می بایدش بستن
به خود هر کس که می خواهد دهان خلق را بندد
به زودی زان نمی گردد مزلف ساده روی من
که حیرت سبزه خط را ره نشو و نما بندد
بغیر از ناله افسوس حاصل نیست از عمرم
سزای آن که دل بر کاروانی چون درا بندد
شود رزق هما گر استخوان من، زبیتابی
عجب دارم دگر در استخوان مغز هما بندد
زتیغ غمزه دل در سینه افگار، صائب را
دو نیم از بهر آن شد تا در آن زلف دو تا بندد