دل عاشق به جور از یار دیرین برنمی گردد
که در سفتن زآب و رنگ خود گوهر نمی گردد
شاعر در این شعر به احساسات عمیق و درد عاشقانه اشاره میکند. او میگوید که دل عاشق هرگز به یار قدیمی خود برنمیگردد، زیرا زیبایی و ارزش واقعی در درون خود نهفتهاند. او تأکید میکند که حتی اگر خورشید و ماه نزدیک هم شوند، یکی لاغر نمیشود و دیگری بزرگتر نمیگردد. همچنین، عشق و حسرت عاشق نمیتواند بر دلهای مغرور تأثیری بگذارد. شاعر به این نکته اشاره میکند که تفکرات عاشقانه هرگز از ذهن عاشق بیرون نمیروند و او به زیبایی معشوقش فکر میکند. در نهایت، شاعر به این واقعیت میپردازد که گاهی اوقات استرس و درد عاشقانه فرایندی طبیعی است که نمیتواند تغییری در سرنوشت و قضاوت آسمانی ایجاد کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل عاشق به جور از یار دیرین برنمی گردد
که در سفتن زآب و رنگ خود گوهر نمی گردد
مکن پهلو تهی از ما که خورشید بلند اختر
به ماه نو اگر پهلو دهد لاغر نمی گردد
چه پروا دارد آن مغرور از طوفان اشک ما؟
زدریا دامن خورشید تابان تر نمی گردد
چه داند عاشق حیران عیار حسن جانان را؟
نگاه از چشم قربانی به مژگان برنمی گردد
سپهر سنگدل آسوده است از دود آه ما
که آب از دود گرد دیده مجمر نمی گردد
قضای آسمانی می کند اجرای حکم خود
برات خط به شمشیر تغافل برنمی گردد
رقیب از بزم وصل ا مرا بیهوده می راند
سپند شوخ بار خاطر مجمر نمی گردد
زفکر آن لب میگون نمی آیم برون صائب
به گرد خاطر مخمور جز ساغر نمی گردد