ز بالیدن ترا هردم لباسی تازه میگردد
نگنجد در قبا حسنی که بیاندازه میگردد
این شعر درباره زیبایی و جاذبههایی است که در وجود انسانها و طبیعت وجود دارد. شاعر با توصیفهای زیبا از گلها و غنچهها، به معانی عمیقتری از عشق و اشتیاق اشاره میکند. هر بار که زیبایی و حسنی جدیدی ظهور میکند، دلها و احساسات تحت تأثیر قرار میگیرند و تازگی و شگفتی به زندگیها میبخشند. علاه بر این، عشق و زیبایی باعث میشود که یاد و نام کسانی که محبوب هستند، در خاطرها بماند و به شهرت و محبوبیت آنها افزوده شود. در نهایت، شاعر با ذکر تجربههای شخصی از عشق و اشتیاق، احساسات عمیقتری را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز بالیدن ترا هردم لباسی تازه میگردد
نگنجد در قبا حسنی که بیاندازه میگردد
که را ای غنچهلب این لعل میگون است از خوبان؟
که صد برگ از تماشایش گل خمیازه میگردد
نباشد لالهای حاجت جگرگاه بدخشان را
کجا رخسار او منتپذیر از غازه میگردد؟
ز خط هر چند شد زیر و زبر مجموعه حسنت
همان از طاق ابروی تو ایمان تازه میگردد
به دعوی لب گشودن میدهد یاد از تهیمغزی
که چون خُم خالی از می شد بلندآوازه میگردد
عزیزی هرکه را در مصر هستی از سفر آید
مرا داغ دل گمگشته از نو تازه میگردد
مرا گر خندهای چون غنچه در سالی شود روزی
به لب تا از ته دل میرسد خمیازه میگردد
ز عاشق حسن صائب میشود مشهور در خوبی
گلستانی ز یک بلبل بلند آوازه میگردد