خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گردد
که بر خود هر که گردد بیش، شوقش بیش می گردد
در این شعر، شاعر به اهمیت سیر و سلوک در زندگی و توجه به خود میپردازد. او تأکید میکند که انسانی که همواره در پی شناخت خود باشد، شوق و اشتیاقش فزونی میگیرد. همچنین به دوری از دنیا و جمعیت و تلاش برای دستیابی به صلح و آرامش درونی توصیه میکند. شاعر به بیفکری برخی از مردم اشاره کرده و هشدار میدهد که فرصتها و نعمتها میتواند فریبنده باشد و انسان را به دردسر بیندازد. او به ناپایداری دنیا و تشویشهای آن اشاره کرده و میگوید که باید از نارساییهای زندگی رنج نبرد و از مشکلات خود جلوگیری کند. در نهایت، شاعر از وضع خود در میخانه میگوید و به این نکته اشاره میکند که ورود به چنین محیطی منجر به آزاد شدن از قید و بند خودخواهیها میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گردد
که بر خود هر که گردد بیش، شوقش بیش می گردد
مجرد شو که برق بی مروت با جهانسوزی
زبی برگی چراغ خانه درویش می گردد
به قسمت صلح کن زنهار از جمعیت دنیا
که آب گوهر از دریا نه کم نه بیش می گردد
مخور چون ساده لوحان روی دست نعمت الوان
که رگ زین خون فاسد شاهراه نیش می گردد
مشو زنهار غافل از ورق گردانی دنیا
که اسباب فراغت مایه تشویش می گردد
چرا از نارساییهای طالع دلگران باشم؟
که از بیطاقتی خون در رگ من نیش می گردد
نشد حال دل مجروح من بر هیچ کس روشن
که خط ژولیده می باشد قلم چون ریش می گردد
ترا دل واپسی دارد زمین گیر گرانجانی
وگرنه صدهزاران رهنما در پیش می گردد
مرا زان گوشه میخانه افتاده است خوش صائب
که هر کس پای خود در وی نهد بیخویش می گردد