از آن از سیر صحرا خاطرم خشنود میگردد
که داغم از سواد شهر مُشکاندود میگردد
این شعر به بیان احساسات شاعر دربارهٔ تجربههای تلخ و شیرین زندگی میپردازد. شاعر از خوشنودی خود در میان دشت و یادآوری زخمهایش در شهر سخن میگوید. او تأکید میکند که دشمنانش نمیدانند که درد و رنج او در دل آتش جانش، چگونه تبدیل به عطری و عود میشود. شاعر به غبار راهها و مشکلات زندگی اشاره دارد و از عدم اعتماد به وعدههای روزگار میگوید، زیرا او معتقد است که حتی پشیمانی نیز میتواند به ناامیدی بدل شود. در پایان، او به این نکته اشاره میکند که در زندگیاش، گاهی سود و زیان به یکدیگر تبدیل میشوند و هرچند در دردها و رنجها ممکن است دیده نشود، اما خوشنودی او از توجهات اندک، سبب دلگرمیاش میگردد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از آن از سیر صحرا خاطرم خشنود میگردد
که داغم از سواد شهر مُشکاندود میگردد
ز ما اندیشه دارد خصم بیحاصل، نمیداند
که چوب بید در آتشگه ما عود میگردد
غبار راه هرکس میشوم از پستی طالع
پی آزار من زنبور خاکآلود میگردد
گر اظهار پشیمانی کند گردون مشو ایمن
که بدعهد از پشیمانی پشیمان زود میگردد
اگر این است برق بینیازی غمزه او را
متاع کفر و ایمان سر به سر نابود میگردد
نمیدانم زیان و سود خود را، این قدر دانم
که سود من زیان است و زیانم سود میگردد
به چشم کم به داغ لاله صحرانشین منگر
که شمع ایمن اینجا در لباس دود میگردد
من از زناریان کفر نعمت نیستم صائب
به اندک التفاتی خاطرم خشنود میگردد