دل آزاده از طولِ اَمَل بسیار می پیچد
که مصحف بر خود از شیرازه زنار می پیچد
این شعر درباره احساسات و دغدغههای شاعر است. او به شدت از شرایط و رنجهای خود ناراحت است و این را با تصاویری از پیچش و درهمریختگی بیان میکند. شاعر به گلستانی اشاره میکند که زیبایی و شکوفایی دارد، اما به دلیل بیادبی و ناپاکی، آن را زشت و آلوده میبیند. او همچنین از درد و رنجهایی که بر دلش میگذرد سخن میگوید و به نوعی به تضاد میان ظاهرسازی و حقیقت اشاره میکند. در نهایت، او هشدار میدهد که نباید به ظاهر زاهدان اعتماد کرد، زیرا گاهی در پس این ظواهر، خالی بودن و نداشتن عمق وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل آزاده از طولِ اَمَل بسیار می پیچد
که مصحف بر خود از شیرازه زنار می پیچد
کدامین بی ادب زد حلقه بر در، این گلستان را؟
که هر شاخ گلی بر خویشتن چون مار می پیچد
حجاب آب و گِل گردیده سنگِ راه یکتایی
و گر نه رشته تسبیح بر زنار می پیچد
به این بی ناخنی چون می خراشم سینه خود را
صدای تیشه فرهاد در کهسار می پیچد
نمی دانم چه می ریزد زِ کِلکِ نامه پردازم
که هر سطری به خود از درد چون طومار می پیچد
ازین بستانسرا با دست خالی می رود بیرون
سبکدستی که بر هر دامنی چون خار می پیچد
به دور چشم او انگشت زنهاری است هر مژگان
که از بیمار بدخو روز و شب غمخوار می پیچد
مخور صائب فریب فضل از عمامه زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد