سرشک تلخ من در گنبد خضرا نمیگنجد
که می پرزور چون افتاد در مینا نمیگنجد
این شعر از شاعر به بیان احساسات عمیق و دردناک عشق پرداخته است. شاعر به تلخی عشق و ناتوانی در گنجاندن این احساسات در ظواهر و رنگها اشاره میکند. او میگوید که عشق واقعی از هر قید و بندی فراتر است و نمیتواند در قالبهای محدود قرار گیرد. تنهایی و دوری از وطن نیز به این احساسات اضافه شده و نشاندهنده جدایی و لطمههایی است که عشق میزند. در نهایت، شاعر بیان میکند که حتی در ضعف و ناامیدی، عشق همچنان جاودانه و فراتر از محدودیتهای مادی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سرشک تلخ من در گنبد خضرا نمیگنجد
که می پرزور چون افتاد در مینا نمیگنجد
به بیرنگی قناعت کن اگر با عشق یکرنگی
که هرجا عشق آمد رنگ در سیما نمیگنجد
نمیدانم چه خواهد بود احوال گرانجانان
که تنهایی در آن وحدتسرا تنها نمیگنجد
مرا کرد از وطن آواره آخر جوهر ذاتی
که گوهر چون یتیم افتاد در دریا نمیگنجد
دلیلی بر شکوه عشق ازین افزون نمیباشد
که مجنون با کمال ضعف در صحرا نمیگنجد
برون تا رفتم از خود تنگ شد روی زمین بر من
که از خود هرکه بیرون رفت در دنیا نمیگنجد
اگر بیعانه خواهد زلف او عقل و دل و دین را
بده صائب که چند و چون درین سودا نمیگنجد