نمی خواهم نقاب از صورت احوال من افتد
که در جمعیت دلها خلل از حال من افتد
این شعر از شاعر به بیان احساس ناامیدی و یأس او نسبت به زندگی و عشق میپردازد. او نمیخواهد که دیگران از حال درونش باخبر شوند، زیرا این ممکن است باعث ایجاد اختلال در روابطشان شود. او به یاد آورده که چگونه بیحاصلی و ناامیدی او را از طبیعت و زیباییهای زندگی دور کرده است. شاعر در اینجا به تلاطمهای روحی و اجتماعی اشاره میکند و از این میگوید که حتی کوچکترین وقایع هم میتواند تأثیر عمیقی بر او بگذارد. او به نوعی تلاش میکند تا با محبت و عشق، مشکلات و سختیها را پشت سر بگذارد، ولی در عین حال حس میکند که این امور از دستش خارج شده و تنها به سوی دیوانگی میروید. بهطور کلی، این شعر بازتابی از اندوه و کشمکشهای روحی شاعر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نمی خواهم نقاب از صورت احوال من افتد
که در جمعیت دلها خلل از حال من افتد
مرا بی حاصلی برده است از یاد چمن پیرا
مگر ابری به فکر سبزه پامال من افتد
سپهر از خرده بینی می شمارد دانه روزی
ز پیچ و تاب غیرت گر گره در بال من افتد
درین گلزار هر کس را چو ابر از خاک بردارم
زهر برگی زبانی گردد و دنبال من افتد
توانم حلقه ها در گوش کردن سرفرازان را
سر زلف تو گر در پنجه اقبال من افتد
ز سیلاب می گلرنگ عالم می شود ویران
ز ساقی عکس اگر در جام مالامال من افتد
به آن گرمی کف افسوس را بر یکدگر سایم
که آتش در سواد نامه اعمال من افتد
ندارد عقل مهدی در خور کوه شکوه من
مگر سیمرغ عشق او به فکر زال من افتد
ز وحشت می زنم بر کوچه دیوانگی صائب
بغیر از سنگ طفلان هر که در دنبال من افتد