مبادا کافر از طاق دل پیر مغان افتد!
که رزق خاک گردد تیر چون دور از کمان افتد
این شعر با زبانی هنری و خیالانگیز به بیان احساساتی از دل شکستگی، جدایی و عذابهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر نگران است که عشقش به کفر و بیدینی منجر شود و از عذاب آن پرهیز میکند. او به حالت دلهای عذابدیده و بیپناه اشاره میکند، و اینکه چگونه کسی که از زیربنای وجود خود دور میافتد، دچار مشکلات و دردسرها میگردد. شاعر از خویشتن میگوید که با گیر افتادن در عشق، خود را ضعیف حس میکند و در عین حال از ناپایداری و خطرات ناشی از طغیانگری و بیتوجهی به دیگران هشدار میدهد. او به نیاز به مراقبت از احساسات و دقت در روابط تأکید میکند و در نهایت به رسوایی و عواقب آن نیز اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مبادا کافر از طاق دل پیر مغان افتد!
که رزق خاک گردد تیر چون دور از کمان افتد
جدا از حلقه آن زلف حال دل چه می پرسی؟
چه باشد حال مرغ بی پری کز آشیان افتد؟
مرا از تندخویی یار ترساند، ازین غافل
که از آتش سمندر در بهشت جاودان افتد
ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی
که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
رسانم گر به دولت چون هما از سایه عالم را
همان از خوان قسمت قرعه ام بر استخوان افتد
ز دست هم ربایندش سرافرازان بستانی
درین بستانسرا چون تاک هر کس خوش عنان افتد
سرایت می کند آه ضعیفان در قوی حالان
نبخشاید به شیران برق چون در نیستان افتد
ببر از تنگ چشمان گر سر آزاده می خواهی
که با سوزن چو پیوندد، گره در ریسمان افتد
مکن با خاکساران سرکشی ای شاخ گل چندین
که شمع از پرسش پروانه هر شب از زبان افتد
ز رسوایی نیندیشد دل سرگرم من صائب
اگر چون مهر طشت من زبام آسمان افتد