به امید چه دنبال زبان کس چون جرس افتد؟
خموشی به زفریادی که بی فریادرس افتد
این شعر به بیان احساسات عمیق انسانی میپردازد، از جمله توقعات و ناامیدیها. شاعر در آن به جستجوی حقیقت و راستی در زندگی اشاره میکند و میگوید که سکوت گاهی بهتر از فریاد زدن است، چرا که فریاد بدون پاسخ، بیفایده است. او بر اهمیت ارتباط با مرشد کامل تأکید میکند و به بیهودگی تکیه بر چیزهای ناپایدار اشاره میکند. همچنین، شاعر به مشکلات زندگی و دلشکستگیهای ناشی از جدایی و احساس تنهایی میپردازد؛ به ویژه در شبهای بیپایانی که بر او میگذرد. این شعر به نوعی عمیقترین چالشهای روحی و عاطفی انسان را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به امید چه دنبال زبان کس چون جرس افتد؟
خموشی به زفریادی که بی فریادرس افتد
قدم بیرون منه از پای خم تا دسترس داری
که از خمیازه پا، مست در دست عسس افتد
جدا از مرشد کامل مشو کامل نگردیده
که رزق خاک می گردد ثمر چون نیمرس افتد
نگردد خرج ره چون آب باریکی که من دارم؟
در آن صحرای بی پایان که سیلاب از نفس افتد
نمی سوزد دلی بر بلبل رنگین نوای من
مگر از شعله آوازم آتش در قفس افتد
ز مکر خود رهایی نیست مکار سیه دل را
که اول عنکبوت خام در دام مگس افتد
سلامت خواهی از خار تمنا پاک کن دل را
که بیکارست عاجز نالی آتش چون به خس افتد
به خط زان لعل شکر بار دشوارست دل کندن
که ترک شهد نتوان کرد چون دروی مگس افتد
به خاموشی توان در مخزن اسرار ره بردن
که گوهر در کف غواص از پاس نفس افتد
نه خرسندی است گر بستم زفریاد و فغان لب را
که خامش می شود مظلوم چون بی دادرس افتد
جدایی نیست زان از هم شب و روز مرا صائب
که از شبهای بی پایان من صبح از نفس افتد