به زهر چشم بتوان کشت دشمن را چوکار افتد
نمی خواهم که چشم من به چشم روزگار افتد
در این شعر، شاعر احساساتی از عشق و غم را بیان میکند. او به دشمنی که در پی اوست اشاره میکند و نمیخواهد که به روزگار بد نگریسته شود. با تشبیهات زیبا، به زیباییهای طبیعت و عشق پرداخته و نشان میدهد که چگونه احساسات میتوانند انسان را به زمین بیندازند. شاعر همچنین از دل درد خود و قدرت عشق سخن میگوید و از ترس شکست و نابودی میگوید، در حالی که به زیبایی و سرزندگی زندگی و عشق اشاره میکند. در نهایت، او به وضعیتهایی اشاره دارد که میتواند به ناامیدی یا امید منتهی شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به زهر چشم بتوان کشت دشمن را چوکار افتد
نمی خواهم که چشم من به چشم روزگار افتد
ازان رخسار شبنم خیز چون گل پرده یک سو کن
که چون برگ خزان بلبل به خاک از شاخسار افتد
ز زخم من به رعنایی مثل شد تیغ خونخوارش
کند اندام پیدا آب چون در جویبار افتد
تمام شب نظر بازی کند بادام زلف خود
ندیدم هیچ صیادی چنین عاشق شکار افتد
هجوم زاغ خواهد نخل ماتم کرد سروش را
به فکر عندلیبان این چنین گر نوبهار افتد
ندارد از شکست خلق پروا دیده حق بین
که کشتی بی خطر باشد چو دریا بیکنار افتد
چه افتاده است سر از بیضه بیرون آورد صائب؟
نواسنجی که در فکر قفس از شاخسار افتد