از سرم چون شمع آخر سوز پنهان سر کشید
ز آنچه دامن می کشیدم از گریبان سر کشید
این شعر به بیان احساسات عمیق و پیوند انسان با عشق و شور میپردازد. شاعر با استفاده از تشبیهات، حالات روحی و معنوی را توصیف میکند. شمع و آتش نماد روشنایی و عشق هستند که با زبانه کشیدن از درون جان انسان سر برمیکشند. همچنین، شاعر به قیاس میان زیباییهای طبیعی و قدرت عشق اشاره میکند و میگوید چگونه عشق میتواند بر هر چیزی چیره شود، حتی بر آسمان و زمین. در نهایت، شعر بر اهمیت آزادی از قید و بندهای دنیوی تأکید میکند و به ارزشهای اخلاقی و معنوی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از سرم چون شمع آخر سوز پنهان سر کشید
ز آنچه دامن می کشیدم از گریبان سر کشید
می شود روشنتر از آبی که افشاند زچشم
هر که را چون شمع آتش از گریبان سر کشید
سرو نتوانست چون قمری درین بستانسرا
با کمال سرکشی از طوق فرمان سر کشید
کیست گردون تا نباشد تابع فرمان عشق؟
چون تواند مشت خاشاکی زطوفان سر کشید؟
سایه طوبی شمارد آفتاب حشر را
شعله عشق تو هر کس را که از جان سرکشید
می رسد حاصل به قدر سنگ اینجا نخل را
وای بر دیوانه ای کز سنگ طفلان سر کشید
اهل غفلت را رهایی از زندان خاک
پای خواب آلود نتواند ز دامان سر کشید
موج زنجیر گرفتاری کمند دولت است
شد عزیز آن کس که چون یوسف به زندان سر کشید
خط به اندک فرصتی تسخیر لعل یار کرد
زود بالد سبزه ای کز آب حیوان سر کشید
از ملامت در حریم کعبه شد خونش هدر
راه پیمایی که از خار مغیلان سر کشید
داد در ایام خامی میوه خود را به باد
نخل پرباری که از دیوار بستان سر کشید
نیست صائب حسن را از پاکدامانان گزیر
از گریبان صبح را خورشید تابان سر کشید