وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشید
در سواد اعظم چشم غزالان واکشید
در این شعر، شاعر به زیبایی و شگفتیهای طبیعت اشاره میکند و احساسات عمیق خود را نسبت به عشق و وابستگی بیان میکند. او از مجنون سخن میگوید که با ورود به صحرا، زیباییهای آن را کشف میکند. شاعر از تضاد بین فقر و ثروت صحبت میکند و بیان میکند که انسانهای توانگر با عشق و احساس میتوانند بر دلها سلطه پیدا کنند. به تمثیلهایی از طبیعت و احساس اشاره میکند که نشاندهنده قدرت و تاثیرگذاری عشق و صفا در زندگی است. همچنین به ناکامی و سختیهایی که در نتیجه عدم توجه به عشق و زیباییها به وجود میآید، پرداخته و بر اهمیت نیکی و تیزبینی در مواجهه با دشواریها تأکید میکند. در نهایت، پیامی از امید و تلاش برای رسیدن به آسایش و آرامش در زندگی وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشید
در سواد اعظم چشم غزالان واکشید
مگذر از دریوزه دلها که از ارباب فقر
آن توانگر شد که هویی بر در دلها کشید
سد راه عجز، ترک شیوه عاجزکشی است
کور شد هرکس عصا از دست نابینا کشید
ابر ما بر آب گوهر می فشاند آستین
پرده تلخی چرا بر روی خود دریا کشید
خاتم از شوق تو اینجا می کند قالب تهی
تا به کی ای لعل خواهی سختی ازخارا کشید؟
(چون نشوید باغبان از باغ دست تربیت؟
آب شد سرو چمن چون سرو او بالا کشید)
سنگ گردیده است از فولاد جوهردارتر
تیشه من بس که ناخن بر رخ خارا کشید
کشتنی ارباب غیرت را بتر از عفو نیست
دشمن از کوتاه بینی انتقام از ما کشید
از سواد خاک، صائب نقد آسایش مجوی
این رقم دست قضا بر شهپر عنقا کشید