وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشید
خط باطل بر سواد شهر از سودا کشید
این شعر از فردوسی به احساسات و تجربیات شاعر در مواجهه با زندگی و عشق اشاره دارد. شاعر از لحظات خوشی یاد میکند که در طبیعت و دلهای پاک یافت میشود. او به زیباییهای موجود در زندگی و همچنین به چالشهایی که انسانها با آن مواجه هستند، اشاره میکند. ارتباط بین عشق و زحمت، و اینکه چگونه هر کسی با سختیها باید کنار بیاید، نکتههای کلیدی این اشعار هستند. شاعر بر این باور است که تجربههای تلخ و شیرین در زندگی همگی ارزشمندند و به نوعی انسان را رشد و تعالی میبخشند. در نهایت، او بر لزوم دوری از نگاههای منفی و غفلت تأکید میکند و به این نکته اشاره دارد که در دل هر مشکلی، روشنی و امیدی وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشید
خط باطل بر سواد شهر از سودا کشید
صدگل بی خار دارد در قفار هر زخم خار
پای زد بر دولت خود هر که خار از پا کشید
نیست از خونابه نوشان هیچ کس جز من بجا
ساغر یک بزم می باید مرا تنها کشید
می شود در دیده ها شیرین تر از آب گهر
هر که چندی همچو عنبر تلخی دریا کشید
طالع ما کرد یاری، ورنه آهوی حرم
بر امید آن کمند زلف گردنها کشید
می کند در سایه افکندن کنون استادگی
سرو بالایی که از آغوش من بالا کشید
سر بلندان زور غفلت را ز سر وامی کنند
دور اول پنبه را از گوش خود مینا کشید
تنگ ظرفی در خرابات مغان غماز نیست
از لب پیمانه نتوان حرف مجلس واکشید
راستی زنهار چشم از مردم دنیا مدار
از عصا در خانه خود دست نابینا کشید
گوشه ای از وسعت مشرب اگر افتد به دست
در همین جا می توان در صحن جنت واکشید
می پرد از شوق می چشم امیدش همچنان
از خرابات مغان هر چند صائب پا کشید