دل به دارالامن حیرت نه به آسانی رسید
داد جان این صید بسمل تابه حیرانی رسید
این شعر بیانگر سفر معنوی و دشواریهایی است که انسان برای رسیدن به حقیقت و عشق الهی طی میکند. شاعر اشاره به تجربههای جانکاه و تسلیم شدن در برابر معشوق دارد و به قربانی شدن در این مسیر اشاره میکند. همچنین، وقت رهایی و زندگی جاودان را به تصوری جادویی تشبیه میکند و به ملازمت با درد و رنج جسمانی میپردازد. در نهایت، شعر دعوت به پاکی و رهایی از تعلقات دنیوی میکند و بیانگر لذتهای ناشی از قناعت و درک عمیقتر زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل به دارالامن حیرت نه به آسانی رسید
داد جان این صید بسمل تابه حیرانی رسید
مزد تسلیم است دارد عشق اگر قربانیی
گشت چون تسلیم اسماعیل، قربانی رسید
چون رسد وقت رهایی قفل می گردد کلید
خواب در آخر به داد ماه کنعانی رسید
قامت خم مرکب چوگانی راه فناست
عذر را بر طاق نه، چون اسب چوگانی رسید
در کنار مادر افتاد از گریبان لحد
هر که را اینجا فزون آزار جسمانی رسید
پاک از گرد علایق شو که شبنم زین چمن
در وصال آفتاب از پاکدامانی رسید
خاک صحرای قناعت در مذاقش شد شکر
مور ما تا بر سر خوان سلیمانی رسید
نیست صائب مومیایی جز شکست خویشتن
شیشه دل را شکستی کز تن آسانی رسید