خط ز روی آتشین دلستان آمد پدید
از دل آتش بهار بی خزان آمد پدید
این شعر به توصیف و تجلی زیبایی و عشق میپردازد. شاعر از خطی زیبا و تأثیرگذار صحبت میکند که دلش را میسوزاند و بهار را بدون خزانی به تصویر میکشد. زیبایی چهره محبوب، تداعیکنندهی فرشتگانی است که از گرد کاروان به وجود آمدهاند. در این شعر به بیداری فتنهها و عشقهای پنهان اشاره میشود و شاعر از تأثیر عمیق فکر و احساسات بر زندگی و هستی سخن میگوید. غم و شادی به نسبت ظرفها تقسیم میشود و در نهایت، شاعر به زیبایی و تحولی درون خود اشاره دارد که از درد و رنجها بر میخیزد و به بهار تازهای میرسد. شعر به نوعی سفر درونی و عبور از مشکلات را نشان میدهد که در نهایت به رسیدن به عشق و صفای دل میانجامد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خط ز روی آتشین دلستان آمد پدید
از دل آتش بهار بی خزان آمد پدید
از غبار خط یکی صد شد صفای عارضش
یوسفستانی ز گرد کاروان آمد پدید
فتنه آخر زمان بیدار شد از خواب ناز
تا خط سبز از عذار دلستان آمد پدید
طاق نسیان گشت از گرد کسادی ماه عید
تا ز طرف بام آن ابروکمان آمد پدید
حسن و عشق آیینه اسرار پنهان همند
پیچ وتاب من ازان موی میان آمد پدید
از گداز فکر تا باریک گردیدم چو موج
در دل هر قطره بحر بیکران آمد پدید
از غبار خاطر و از آه دردآلود من
هم زمین موجود شد هم آسمان آمد پدید
غم به قدر ظرف از دیوان قسمت می دهند
عقده در کار مسیح از آسمان آمد پدید
تا نپیوستم به مقصد، راست ننمودم نفس
گرد این تیر سبکرو از نشان آمد پدید
بستگیها را گشایشها بود در آستین
لال را از دست خود ده ترجمان آمد پدید
سرخ رویی داد صائب رنگ زرد من ثمر
زین خزان آخر بهار بی خزان آمد پدید