چشم فتانت که داد دلبریایی می دهد
غمزه را تعلیم کافر ماجرایی می دهد
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت چشمان معشوق پرداخته و بیان میکند که این زیبایی با غمزگی و دلبری، دل عاشقان را درگیر میکند. شاعر احساس میکند که نگاه معشوق آشنایی خاصی به او میدهد، اما در عین حال، دلش طاقت آزمایش این عشق را ندارد. او به زیبایی زلف معشوق اشاره کرده و بیان میکند که این زیبایی باعث میشود تا حتی باد نیز به آن حسرت ببرد. شاعر همچنین اشاره میکند که عشق دردناک است و نمیتواند تحمل کند، و در پایان با اشاره به گذران روزگار و بی وفایی، از زیباییهای دنیای عشق و غم ناامیدی میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چشم فتانت که داد دلبریایی می دهد
غمزه را تعلیم کافر ماجرایی می دهد
اینچنین کز سرمه بیگانگی مست است مست
کی نگاهش با نگاهم آشنایی می دهد؟
وه چه سازم با دل بیطاقت خود کان نگاه
ساغر لبریز طاقت آزمایی می دهد
شانه در زلف تو دست باد را بر چوب بست
سرمه در چشم تو داد خودنمایی می دهد
تندرستی بر نمی تابد مزاج عاشقان
استخوان ما شکست مومیایی می دهد
صائب از آرایش دستار خواهش در گذر
غنچه این باغ بوی بیوفایی می دهد