بی کمندانداز چین آن زلف مشکین می شود
این کمند ازشوخ چشمی خود بخود چین می شود
در این شعر، شاعری به زیبایی و جذابیت معشوق و تاثیر آن بر دل و احساسات میپردازد. زلفهای مشکین معشوق، همچون کمندی بر دلش افتاده و او را به بیداری و آرزوهای نوین دعوت میکند. بلبل در باغ گل، به شوخی و بازی مشغول است و زیبایی معشوق چنان است که میتواند همه چیز را رنگین و جذاب کند. شاعر به طرز شاعرانهای از تاثیر عشق و زیبایی معشوق بر دل و زندگی میگوید و در نهایت به این نتیجه میرسد که هر کس بر سر خود بیهوده سخن بگوید، خود را در خطر میاندازد و باید در عشق و تحسین معشوق به نوعی هوشیار باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی کمندانداز چین آن زلف مشکین می شود
این کمند ازشوخ چشمی خود بخود چین می شود
می کند بیدار حسنش آرزوی خفته را
بلبل از شوخی درین گلزار گلچین می شود
خامه مو اینقدرها هم رسا می بوده است؟
پشت پا از سنبل زلفش نگارین می شود؟
بیستون بر کوهکن خواب فراغت تلخ کرد
زود می چسبد به دل کاری که شیرین می شود
در دل روشن بود تائثیر دیگر حرف را
چهره نازک به یک پیمانه رنگین می شود
هرزه گویان بر سر خود، خود بلا می آورند
خنده کبکان دلیل راه شاهین می شود
خرمن گل را به یک آغوش دیدن مشکل است
خانه شهری خراب از خانه زین می شود
لاله زار حسن را می شبنم بیگانه است
سیب غبغب از سهیل شرم رنگین می شود
با خدا بگذار کار دل که این آیینه را
هر که پردازد به زور دست، خودبین می شود
کلک صائب گر چنین خواهد سخن پرداز شد
هر که را باشد نفس، در کار تحسین می شود