دل ز بی برگی جگردارانه در خون می رود
تیغ از عریان تنی مردانه در خون می رود
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردناک شاعر میپردازد. شاعر از احوالات خود در مواجهه با عشق و جدایی سخن میگوید و در تصاویری پرمغز، حالتهای عاطفی و جسمیاش را به تصویر میکشد. او از خون و دردهایش به عنوان نمادی از عشق و رنج یاد میکند و به تضاد بین زیباییها و آلام درونیاش اشاره میکند. در نهایت، شاعر از زخمهای عاطفی و تاثیر عمیق عشق بر زندگیاش مینویسد، و به این نتیجه میرسد که در این ویرانگی، همه چیز به نوعی در خون و رنج غوطهور است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل ز بی برگی جگردارانه در خون می رود
تیغ از عریان تنی مردانه در خون می رود
گردبادش جلوه فواره خون می کند
در بیابانی که این دیوانه در خون می رود
می شود اسباب راحت مایه آزار من
خوابم از رنگینی افسانه در خون می رود
طالع خوش قسمتی دارم که در بزم بهشت
گر به کوثر می زنم پیمانه در خون می رود
می کند دیوانه در سنگ ملامت سیر گل
در بر و آغوش گل، فرزانه در خون می رود
می شود شیرین به امید گهر دریای تلخ
جان به ذوق صحبت جانانه در خون می رود
بس که زلف اوست از دلهای خونین مایه دار
باد در خون می نشیند، شانه در خون می رود
از رعونت می شود خون هواجویان هدر
شاخ گل از جلوه مستانه در خون می رود
همچو داغ لاله مادر خون حصاری گشته ایم
هر که می آید به این ویرانه در خون می رود
می کند از سایه آن جامه گلگون احتراز
گرچه از جرأت دل دیوانه در خون می رود
تازه می گردد چو داغ لاله صائب داغ من
هر که را بینم جگردارانه در خون می رود