یاد ایامی که گلچین در گلستانت نبود
بوالهوس را دست بر سیب زنخدانت نبود
در این شعر، شاعر به یاد روزهایی میافتد که زیباییها و لذتها در زندگیاش کمتر بود. او به فقدان عشق و رؤیاهای شیرین اشاره میکند و احساس میکند که در آن زمانها، دنیای اطرافش خالی از جذابیت و زیبایی بوده است. بوسهها و عطرها از بین رفتهاند و حتی نگاه معشوقش نیز کمرمق و بیاثر شده است. شاعر به شادیها و زیباییهایی که در زمانهای گذشته وجود داشتهاند اشاره میکند و حسرت آن روزها را میخورد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که این روزها همه چیز تغییر کرده و دیگر زیباییهایی که در گذشته برایش معنا داشتند، اکنون کم رنگ شدهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یاد ایامی که گلچین در گلستانت نبود
بوالهوس را دست بر سیب زنخدانت نبود
بوسه از یاقوت آتش مشربت رنگی نداشت
طوطی خط خوش نشین شکرستانت نبود
بوی پیراهن یکی از سینه چاکان تو بود
نکهت گل محرم چاک گریبانت نبود
کاکلت پهلو تهی می کرد از باد صبا
شانه را دستی به زلف عنبر افشانت نبود
العطش می زد تمنا در بیابان طلب
محشر لب تشنگان چاه زنخدانت نبود
زهر بی پروایی از تیغ نگاهت می چکید
سرمه را دست سیه کاری به مژگانت نبود
لوح رخسار تو از نقش تماشا ساده بود
دست یغمایی در آغوش گلستانت نبود
این زمان گردید وقف عام، ورنه پیش ازین
غیر صائب بلبلی در باغ و بستانت نبود