چند دستم شانه زلف پریشانی بود؟
آرزو در سینه من چند زندانی بود؟
این شعر به ابراز احساسات عمیق شاعر در مورد آرزوها و ندامتها میپردازد. شاعر از حالاتی چون پریشانی و حسرت سخن میگوید و اشاره میکند که چه آرزوهای ناامیدکنندهای در دل دارد. او از جنونی میخواهد که او را به آزادی برساند و از موانع رهایی یابد. همچنین به تنگناهای زندگی و چالشهای آن با استعارههای زیبا اشاره میکند و میگوید که گاهی امید و تلاش بیفایده است. در نهایت، او به تنهایی و عریانی در دستیابی به عشق و خوشبختی میپردازد و میگوید که برای رسیدن به پویایی و سرزندگی، باید بر موانع غلبه کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چند دستم شانه زلف پریشانی بود؟
آرزو در سینه من چند زندانی بود؟
می شود ز اشک ندامت دانه امید سبز
سرخ رویی لاله باغ پشیمانی بود
کو جنون تا سر به صحرایم دهد چون گردباد؟
تا به کی کس نقش دیوار تن آسانی بود؟
خار را بر دامن اهل تجرد دست نیست
جامه فتحی که می گویند، عریانی بود
جبهه وا کرده یک گل در گلستانت نهشت
باغبان باغ باید غنچه پیشانی بود
سبزه زیر سنگ نتوانست قامت راست کرد
چون امید سرفرازی با گرانجانی بود؟
از کشاکش صائب ارباب تجرد فارغند
خار را کی دست بر دامان عریانی بود؟