یاد ایامی که بزم عیش ما معمور بود
مغز ما از نشأه می پرده دار حور بود
در این شعر، شاعر به یاد روزهای شاد و خوشی میافتد که در آنها زندگی پر از لذت و میگساری بوده است. او به توصیف لحظات خوشی میپردازد که مغز و جانش از نشئهی می و رفاقت پر شده بوده و به حالتی از مستی و بیخبری در مجلس میرسد. زیبایی و دلربایی معشوقان او را مجذوب کرده و احساس تشنگی برای دیدن آنها دارد. همچنین، شاعر به بروز مشکلات و کمبودها اشاره میکند و میگوید که در گذشته آسایش و خوشحالی داشتند، اما اکنون از آن دور شدهاند و آینهی وجودش بینور شده است. در پایان، او از امیدها و آرزوهای خود یاد میکند که در پردهای از حجاب پنهان ماندهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یاد ایامی که بزم عیش ما معمور بود
مغز ما از نشأه می پرده دار حور بود
شیشه می نیم هوشی داشت از همصحبتان
روی مجلس در نقاب بیخودی مستور بود
لاله رویان را دل ما تشنه نظاره ساخت
آب این سرچشمه آیینه گویا شور بود
قرب منزل نعل ما را بر سر آتش گذاشت
داشتیم آسایشی تا منزل ما دور بود
خاطر روشن در فردوس بر رویم گشود
قحط یوسف بود تا آیینه ام بی نور بود
آنچه ما چشم از حباب آب حیوان داشتیم
در حجاب پرده زنبوری انگور بود
آب لعل او زخط شد تیره، ورنه پیش ازین
صافی این شهد، شمع خانه زنبور بود