تا خیال آن بهشتی رو مرا منظور بود
پرده های چشم حیرانم نقاب حور بود
این شعر به تحلیل درونی شاعر و تجربیات او از عشق، فقر و جبر زندگی میپردازد. شاعر به زیباییهای بهشت و حوریها اشاره میکند و از حسرتهای خود در زندگی صحبت میکند. او به بادهای اشاره میکند که در ابتدا تلخ و خام بود و به نوعی نماد ناکامیهای عاشقانهاش است. همچنین، به فقر و تنگدستی خود پرداخته و احساس ناامیدی از بیدادگری دنیا را بیان میکند. در نهایت، بیان میکند که در کنار تلخیها و سختیهای زندگی، باید به آنچه که داریم قانع باشیم، حتی اگر این تلخیها بیپناهی و رنج را به همراه داشته باشند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا خیال آن بهشتی رو مرا منظور بود
پرده های چشم حیرانم نقاب حور بود
در کدوی من می وحدت به کام دل رسید
خام بود این باده تا در کاسه منصور بود
بی تأمل مهر خاموشی زلب برداشتم
شهد را شان دگر در خانه زنبور بود
این زمان در قبضه قارون بود روی زمین
رفت آن عهدی که قارون در زمین مستور بود
آبروی فقر را می داشتم دایم عزیز
کاسه در یوزه من کاسه فغفور بود
داد ما را چون نمی دادی تو ای بیدادگر
شکوه ما را شنیدن از مروت دور بود
سرد شد از رفتن فرهاد دست و دل مرا
پنجه من قوتی گر داشت از هم زور بود
از کشاکش یک زمان آسوده ام نگذاشت چرخ
فرش دایم چون کمان در خانه من زور بود
( . . . ن) دارد کنون از خودنمایی تکیه گاه
آن سری کز بیخودیها در کنار حور بود
از کمال خود ندیدیم بهره جز عین الکمال
هاله ماه تمام من زچشم شور بود
کرد صائب تلخی زهر فنا شیرین به خود
هر که از خوان جهان قانع به تلخ و شور بود