در گذر از گفتگو تا ساغر هوشت دهند
جنت در بسته از لبهای خاموشت دهند
این شعر به توصیف حالاتی از عشق و نیایش میپردازد. شاعر از جذابیتهای عشق و پرسمانهای دورنساز آن سخن میگوید. او به دو زلف معشوقهاش اشاره میکند که مانند عود خام در آتش میسوزد و زیبایی لبخند معشوقهاش را با صبحی تازه مقایسه میکند. شاعر به انحای مختلف به تداخل عشق و درد و زیبایی اشاره دارد و به وضوح بیان میکند که در این بزم عشق، عقل و هوش آدمی از بین میرود و انسان به بیخبری و مستی میرسد. در نهایت، او به جنون ناشی از عشق پرداخته و میگوید که در هنگامهای که دادی از دل عاشق به گوش میرسد، شور و شوق بیشتری ایجاد میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در گذر از گفتگو تا ساغر هوشت دهند
جنت در بسته از لبهای خاموشت دهند
سرمپیچ از گوشمال آن دو زلف عنبرین
تا لبی خندانتر از صبح بناگوشت دهند
پاره دل را چو عود خام بر آتش گذار
تا پریزاد سخن را سر به آغوشت دهند
تا نگردد خانه زنبور، دل از زخم نیش
نیست ممکن در گلستان جهان نوشت دهند
لنگر تمکین این بزم است بیهوشی ترا
می روی بیرون ازین محفل اگر هوشت دهند
بر تو از گوش گران این وحشت آبادست خوش
زود در فریاد می آیی اگر گوشت دهند
چون نجوشی در خم گردون ز روی اختیار
جوش بیتابی مزن صائب اگر جوشت دهند