نیستم غمگین که خالی چون کدویم می کنند
کز می گلرنگ صاحب آبرویم می کنند
این شعر از وجود غم و تنهایی شاعر صحبت میکند. او از سرنوشت خود شکایت ندارد، هر چند که دیگران او را مانند کدو خالی میبینند. شاعر احساس میکند که قدرتی برای کنترل زندگیاش ندارد و در حالی که دیگران از او توقع دارند، او تلاش میکند به زندگی ادامه دهد. او به وضعیت خود مینگرد و علیرغم دردها و رنجها، میخواهد با شکر از بیرحمیها و عدم درک دیگران نسبت به خودش، به نوعی به زندگی ادامه دهد. شعر به عمیقترین احساسات انسانی و درک جدی از واقعیت میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیستم غمگین که خالی چون کدویم می کنند
کز می گلرنگ صاحب آبرویم می کنند
دست من چون برگ تاک از رعشه ساغر گیر نیست
باده چون مینا دگرها در گلویم می کنند
گرچه می سازم جهانی را زصهبا تردماغ
هر کجا سنگی است در کار سبویم می کنند
می شود بر دیده من عالم روشن سیاه
جای می گر آب حیوان در کدویم می کنند
گرچه بیقدرم، ولی از دیده چون غایب شوم
همچو ماه عید مردم جستجویم می کنند
می کنند از من توقع صد دعای مستجاب
مشت آبی گر کرم بهر وضویم می کنند
کار سوزن می کند با سینه صدچاک من
رشته مریم اگر صرف رفویم می کنند
می کنم شکر بخیلان از کریمان بیشتر
کز ره امساک حفظ آبرویم می کنند
از ره تسلیم چون شکر گوارا می کنم
زهر اگر صائب حریفان در گلویم می کنند