حرف آن زلف از دل دیوانه ما شد بلند
این شب کوتاه از افسانه ما شد بلند
این شعر به توصیف عشق و حوادث مرتبط با دل دیوانه میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری شاعرانه، میگوید که زلف محبوبش لحن آواز دل را بلند کرده و شب به افسانهای از درد و عشق تبدیل شده است. او به صدای ناقوس و نغمههای شیرین اشاره میکند که از گوشه میخانه به گوش میرسد، و همچنین به اشکهای آسمان و شورشی که از دل دیوانهاش نشأت میگیرد، اشاره میکند. در نهایت، شاعر به عشق و زیباییهای آن پرداخته و بیان میکند که حتی در غم و درد، احساسات عمیق و گرانبهایی وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حرف آن زلف از دل دیوانه ما شد بلند
این شب کوتاه از افسانه ما شد بلند
حلقه ها در گوش مرغان حرم خواهد کشید
بانگ ناقوسی که از بتخانه ما شد بلند
نغمه شوخی که زد بر کاسه منصور سنگ
دور اول از لب پیمانه ما شد بلند
آسمان سنگدل را چشم اشک آلود ساخت
دود آهی کز مصیبت خانه ما شد بلند
کرد شهری هر کجا دیوانه ای در دشت بود
شورشی کز بازی طفلانه ما شد بلند
خون دل را پیش ازین می داشتند از هم دریغ
این صلا از گوشه میخانه ما شد بلند
خاکساری بود چون اکسیر مستور از نظر
این غبار از آستان خانه ما شد بلند
خودستایی نیست کار عشق، ورنه دست شمع
بهر دامنگیری پروانه ما شد بلند
گردن آهونگاهان اینقدر رعنا نبود
از تماشای دل دیوانه ما شد بلند
ناله جانسوز، صائب در غبار سرمه بود
این ترنم چون سپند از دانه ما شد بلند