غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵۴۷

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

سیر چشمی خاک در چشم سخاوت می کند

مور این وادی سلیمان را ضیافت می کند

۲

ای دل بیدرد، چندین درد را صاحب مشو

لاله داغ خویش را بر سینه قسمت می کند

۳

در گلستانی که جولانگاه سرو همت است

شبنمی تسخیر خورشید قیامت می کند

۴

نیستی طاوس، در قید خودآرایی مباش

کعبه با یک جامه در سالی قناعت می کند

۵

شیوه اهل محبت نیست دل برداشتن

در فلاخن سنگ ما قصد اقامت می کند

۶

صائب از قید تعلق فرد شو آسوده باش

باغ چون بی برگ شد خواب فراغت می کند

بازگشت به سروده‌های صائب