نیستم آتش که هر خاری به زنجیرم کند
آفتاب بی نیازم تا که تسخیرم کند؟
در این شعر، شاعر از احساسات و تجربیات خود سخن میگوید. او خود را آتش نمیداند که به راحتی تسخیر شود و به قدرت آفتاب بینیاز است. او از رنجها و دوستیهای ناچیز میگوید و به حسرت و آرزوهایش اشاره میکند. شاعر به وفاداری و صبر خود در برابر سختیها تأکید میکند و از زخمهایی که در دل دارد و عواطفش مینالد. او به زندگی و آرزوهایش پرداخته و نشان میدهد که چگونه در تلاش برای یافتن عشق و خوشی است. در نهایت، او به حسرتی برای محبت و آرامش اشاره میکند و از بختش در جستجوی آرزوهایش صحبت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیستم آتش که هر خاری به زنجیرم کند
آفتاب بی نیازم تا که تسخیرم کند؟
تا دغل از دوستداران دیده ام رنجیده ام
پاکبازم، بد حریفی زود دلگیرم کند
آبروی سعی را گوهر کند ویرانه ام
گنج بردارد سبکدستی که تعمیرم کند
چون قفس در هر رگم چاکی سراسر می رود
سوزن عیسی به تنهایی چه تدبیرم کند؟
دایه بیدرد شکر می کند در شیر من
شیر مردی کو که آب تیغ در شیرم کند؟
کی به مردن آسمان از خاکمالم بگذرد؟
بالم از پرواز چون ماند پر تیرم کند
منت روزی چرا از خرمن دو نان کشم؟
من که چشم مور گندم دیده ای سیرم کند
آرزویی می کند صائب شکار لاغرم
من کیم تا صید بند عشق نخجیرم کند؟
این جواب آن که می گوید شفایی در غزل
رشک معشوقی چه شد، مگذار تسخیرم کند
می کنم از سر برون صائب هوای خلد را
بخت اگر از ساکنان شهر کشمیرم کند