آه ازان روزی که عاشق شکوه را سر وا کند
مهر بردارد ز لب دیوان محشر وا کند
این شعر از شاعر، بیانگر احساسی عمیق از عشق و longing است. شاعر از روزی صحبت میکند که عشق به شکوه و زیبایی وجودش را به اوج خود برساند و احساساتی مانند استغناء، شوق و غم را توصیف میکند. او به قدرت عشق و تأثیر آن بر زندگی و دل انسان اشاره میکند و از چالشهای گوناگون در مسیر عشق سخن میگوید. همچنین به نمادهایی مانند کبوتر، سیمرغ و عناصری از طبیعت اشاره میکند که در آنها، زیبایی و مفهوم عشق را جلوهگر میسازد. در نهایت، شاعر احساس میکند که در بستر عشق به سادگی میتوان به آرامش رسید و غنای عشق را درک کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آه ازان روزی که عاشق شکوه را سر وا کند
مهر بردارد ز لب دیوان محشر وا کند
گل درین گلزار میریزد ز استغنا به خاک
نامهٔ ما را که از بال کبوتر وا کند؟
میتوان زیر فلک آهی به کام دل کشید
بال اگر در بیضه فولاد، جوهر وا کند
بر شکوه دل فلک در غنچه خسبی تنگ بود
آه ازان روزی که این سیمرغ شهپر وا کند
فرد شب را گرچه از مشق گنه کردم سیاه
مد آهی میکشم چون صبح دفتر وا کند
گوهر دل تا بود در قید تن ناسفته است
از صدف بیرون چو آید چشم گوهر وا کند
من گرفتم بحر سر تا پا شود ناخن ز موج
نیست ممکن عقدهای از کار گوهر وا کند
کاروان شوق هیهات است از هم بگسلد
موج در هر جنبشی آغوش دیگر وا کند
هر طرف موری کمند جذبهای چین کرده است
در نیستان چون میان خویش شکر وا کند؟
دستگاه شکوهٔ ما نیست این غمخانه را
دل مگر این بار در صحرای محشر وا کند
زین جهان نگشود کار دل، مگر این عقده را
ناخن ماه نو و دندان اختر وا کند
شد ز خط سبز، لعل یار صاحب دستگاه
بال پروازی مگر از اوج، شهپر وا کند
شوق عالم گرد در جایی نمیگیرد قرار
ابر هر دم بال در صحرای دیگر وا کند
حسن عالم سوز را دود سپندی لازم است
چشم هیهات است در بزم تو مجمر وا کند
شکوه دل را به آه سرد صائب میبرم
غنچه در پیش نسیم صبح دفتر وا کند