در دل شب هر که جامی از می احمر زند
صبحدم با آفتاب از یک گریبان سرزند
این شعر به تصویر کشیدن حال و هوای شب و روز و نوسانات زندگی میپردازد. شاعر اشاره میکند که هر کسی که در شب مستی میکند، صبح با آفتاب از یک دل و جان سر برمیآورد. همچنین، به محنت و درد ناشی از جدایی و محرومیت نیز اشاره شده است. شاعر به این نکته تأکید میکند که در زندگی باید به مشکلات و سختیها توجه کرد و از ذهن کوته نگر دوری جست. داغ ناکامی و خشکسالی نیز به تصویر کشیده میشود و در نهایت، شاعر به گذر زمان و پیری اشاره میکند که ایام جوانی را به پایان میرساند. در این مسیر، ارتباط با دیگران و تأثیر زبان و بیان نیز مورد تأکید قرار گرفته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در دل شب هر که جامی از می احمر زند
صبحدم با آفتاب از یک گریبان سرزند
وقت رفتن زردرویی می برد با خود به خاک
هر که چون خورشید تابان حلقه بر هر در زند
بایدش اول به گردن خون صدبلبل گرفت
کوته اندیشی که در گلزار گل بر سر زند
داغ محرومی بر آرد دود از خرمن مرا
شمع چون پروانه را آتش به بال و پر زند
ناامیدی را به خود خواند به آواز بلند
جز در دل حلقه هر کس بر در دیگر زند
آب حیوان شهنشاهان بود اجرای حکم
قطره بیهوده در ظلمات اسکندر زند
خشک چون موج سراب از شوره زار آید برون
غوطه گر لب تشنه دیدار در کوثر زند
طی شد ایام جوانی از بناگوش سفید
شب شود کوتاه چون صبح از دو جانب سرزند
سگ به یک در قانع از درها شد و نفس خسیس
حلقه دم لا به هر دم بر در دیگر زند
صائب از تیغ زبان هر جا شود گوهرفشان
مهر خاموشی به لب شمشیر از جوهر زند