در سر پرشور ما تا رنگ سودا ریختند
لاله ها پیمانه خود را به صحرا ریختند
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر در مورد عشق، شوق و دردهای ناشی از آن میپردازد. شاعر از معانی مختلفی مانند بادهنوشی و تجربههای عاشقانه استفاده میکند تا نشان دهد که چگونه عشق و زندگی او را تحت تأثیر قرار داده است. او به تضادها و مشکلاتی که در مسیر عشق با آنها مواجه شده، اشاره میکند و بر روی زیباییها و تلخیهای این تجربهها تأکید دارد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که حاصل این تلاشها و تجربیات در زندگی او برای همیشه باقی خواهد ماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در سر پرشور ما تا رنگ سودا ریختند
لاله ها پیمانه خود را به صحرا ریختند
من کشیدم بی تأمل باده منصور را
ورنه صدبار این می از ساغر به مینا ریختند
شعله شوق مرا شد بال پرواز دگر
هر خس و خاری که در راه تماشا ریختند
ظرف داغ آتشین عشق، گردون را نبود
عاقبت این طشت آتش بر سر ما ریختند
هر که از نخل تمنا روزه مریم گرفت
نقل انجم در گریبانش چو عیسی ریختند
کوری چشم حسودان بینش ما شد زیاد
همچو آتش خار اگر در دیده ما ریختند
از دورنگیها که پنهان داشت دوران در لباس
جرعه ای در دامن گلهای رعنا ریختند
ریخت آخر غمزه یوسف به تیغ انتقام
مصریان خونی که در جام زلیخا ریختند
بر سر هر خار و خس چون موج می لرزد دلش
هر که را چون بحر، گوهر در ته پا ریختند
همت ما بود عالی، ورنه در روز ازل
حاصل کونین را در دامن ما ریختند
صائب آن روزی که رنگ نوبهاران خام بود
در قدح چون لاله ما را درد سودا ریختند